تبليغاتX
چهره’ باران
ما اهل بارانیم و اهل روضه هاییم

عمریست محتاج گداهای شماییم

 

آواره های کوچه ی حُسن بهاریم

کاسه بدست سفره های هل اتاییم

 

از روز اول خادم این خانواده

تا شام آخر هم مقیم این حراییم

 

ما نسل در نسل عاشق این خانه هستیم

مانند یک دیوانه از عالم جداییم

 

تا دست بر دامان مولایی کریمیم

بر سفره های عالم و آدم خداییم

 

از اولش هم قلب ما دست شما بود

توفیق ما و سلب ما دست شما بود

 

تا پای احسان شما پرواز کردم

این نامه را با نام مولا باز کردم

 

رویم سیاه آقا اگر حرف شما را

با دست کوتاه از سر خود باز کردم

 

غیر از شما دست کسی باران صفت نیست

نادانی من بود اگر هم ناز کردم

 

در زیر باران زمستان عاشقی را  

با رخصت از چشم شما آغاز کردم

 

وقتی که آغوش بهارت گرمتر شد

تا پای احسان شما پرواز کردم

 

ای عالم و آدم گرفتار بقیعت

ما را ببر تا پشت دیوار بقیعت

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط محمد بختیاری  | 
دنباله ی خورشیدی ، شب پر شده از بویت

 

دستان سحر مانده بر دامن گیسویت

 

در سایه ی تو زینب تا عرش سفر می کرد

 

هر دفعه که می آمد بر پله ی زانویت

 

تا علقمه را خواندی لبهای فراتش را

 

سیراب عطش کردی از چشمه ی جادویت

 

یکبار درخشیدی با گوشه ای از حسنت

 

خورشید به وجد آمد با شور دو ابرویت

 

می خواست که در بزمش جانباز ترین باشی

 

لبهای خدا مُهری زد روی دو بازویت

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط محمد بختیاری  | 
شما یک آسمان باران نابی


برای خشکی چشم خرابی


میان کاسه های خالی ما


نزول قطره های مستجابی


تمام معجزات عیسوی را


نشان دادی میان کاسه آبی


بتابان گنبد و گلدسته ها را


تو تنها قبله گاه آفتابی


برای زائر غرق گناهت


همیشه مظهر حسن الثوابی


            ***


کنار پنجره فولاد هرکس


برای مشکلش دارد جوابی

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط محمد بختیاری  | 
با محتشم شروع کنم اینبار شاید که قفل حافظه ام وا شد

شاید کلید گم شده ی شعرم در واژه ها دومرتبه پیدا شد

شاید عنایتی شد و ایندفعه در کوره راه های خیالی خام

بعد از گذشت فصل سیاهی ها این سرزمین تب زده احیا شد

                                       ***

"کشتی شکست خورده ی طوفان" شد وقتی به دشت حادثه مهمان شد

بعدش چراغ راه ترک برداشت ظلمت خدای ساحل و دریا شد

"از آب هم مضایقه کردند" و... رحمی به حال آب نکردندو...

لبریز از عطش لب دریا و... دستان سبز معرکه حاشا شد

"بودند دیو و دد همه سیراب" و شش ماهه ای اسیر تبِ آب و...

دستی برای خواهش آب آمد دستی برای تیر مهیا شد

روح القدس دمید و مرا پُر کرد یا دست تو به روی سرم آمد ؟

هر طور بود شادی بی عارم با غصه های کهنه مداوا شد

از من عبور کردی و جاپایت گم شد در این زمین لجن آلود

پاداش وعده های محقق هم تردید و شرط و شاید و آیا شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط محمد بختیاری  | 
گاهی وقتا که میون خواب و بیداری اسیرم

یه شبایی که تو رویا عکس فردا رو می بینم

آرزوهای قدیمی رنگ واقعی میگیرن

آرزوهایی که حالا دیگه خیلی خیلی پیرن

خوابای سیا سفیدم تهشون "سه نقطه" داره

با یه حس نرسیدن مثه پنجه و ستاره

خوابای سیا سفیدم همیشه پر از غبارن

پر سایه های حسرت که تو خوابا موندگارن

پنهون از خدا که نیستش از شما دیگه چه پنهون

من و سایه ها رفیقیم من و سایه های گریون

سایه هایی که سوراخن سایه هایی که فقیرن

سایه هایی که مثه من بی ترانه هاش می میرن

 

راستی یه دمو (!!!) از غزلی که دارم کار می کنم :

"با محتشم شروع کنم اینبار شاید که قفل حافظه ام وا شد

شاید کلید گم شده ی شعرم در واژه ها دو مرتبه پیدا شد

شاید عنایتی شد و ایندفعه ... "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط محمد بختیاری  | 
سلام به دوستان عزيز از اينكه دير بروز ميشم عذر مي خوام

 

آخه :

 

شعرم نمي آيد ! چرايش را نمي دانم

يا واقعاً خشكيده شعرم ، يا ... نمي دانم

قبلاً شبيه آب خوردن شعر مي گفتم

حالا غزل را مي نويسم با " نمي دانم" !

شايد براي آنكه از جهل آمدم بيرون

حالا رسيدم تا به اينجا ... تا نمي دانم

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط محمد بختیاری  |