تبليغاتX
چهره’ باران



بیچاره من ! به هر چه رسیدم سراب بود

افسوس هرچه نقشه کشیدم بر آب بود

 

عمری به انتظار نشستم ولی چه سود

وقتی که آمدی دل من غرق خواب بود

 

دل هرچه داشت در طبق بی ریایی اش

نذر سلامتی گل آفتاب بود

 

سرما ربود غنچهء عشق دل مرا

وقتی که آفتاب رخت در حجاب بود

 

چشمم سفید شد به در ! اما نیامدی

امروز هم سوال دلم بی جواب بود

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386;ساعت 3:41 بعد از ظهر;  توسط محمد بختیاری;  |